دوستان گلم خوبین؟
دلم براتون تنگ شده بود
ببخشید که جدیدا آپ نمیکنم آخه مشغولم ،شرمنده
اومدم تعداد پستهامو کمش کردم تا هی دوستان گلم نگن وبت باز نمیشه
البته میدونم همش بهونست واسه نیومدن ![]()
موفق باشین
یا حق بای بای
افسانه من به پایان رسیده است
احساس می کنم که این آخرین منزل است
دیگر نه بانگ جرس کاروانی
دیگر نه آوای رحیلی
تنهایی آرامگاه جاوید من است
و درد و سکوت
همنشین تنهایی جاودانه من است
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
-هرگز،هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این
هرگز
کشت
در آن شبی که برای همیشه می رفتی
در آن شب پیوند
طنین خنده من سقف خانه را برداشت
((کدان ترس تو را این چنین عجولانه
((به دام بسته ی تسلیم تن
-فرو غلتاند؟!
و خنده ها نه مقطع
-که آبشاری بود
و خنده؟!
خنده نه،
قهقاه گریه آوری بود
که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند
و من
به آن کسی
کز انهدام درختان باغ می آمد
سلام کردم
سلام مضطرم در هوا معلق ماند
و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند
سلام بر همگی
این شبهای قدر رو به همه ی روزه داران عزیز تسلیت میگم
امیدوارم که از این شبهای عزیز استفاده کامل رو ببرین
ما رو هم دعا کنین
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم
از همهمه ساده انگارها
و من در هراس
از بی تو بودن
تنها و بی زمزمه
از قانون فردا
در اوج اشتیاق
از تنفس باران
بی درمان ، بی نگاه
به دنبال صدای گمشده چلچله ها
پی ناقوس میگردم
از بودن لبریز
بی نواتر از شمعدانی ها
کاش میدانستی
نوای باران را
که بر ناودانی لحظه های از عشق
لبریز میریزد
لحظه هایم را
در دمادم اشتیاق تو جستجو میکنم
در واپسین چشمهای تو
از درمان دردی
که تا ابد خاموش است
بر فرشته مرگت رشک بردم
این ساده همیشه تاریک
در پناه یک قانون
نهان میکند
سرنوشت زمزمه های عاشقانه را....

چطوري بهت بگم كه دوستت دارم؟ چطوري بگم كه تنهام نذار؟تو بگو چطوري تا من همون كار رو بكنم.......
قضاوت با خودت ,
دلم اندازه یک دنیاست ...
اما
یک دنیا غم در دلم جا گرفته است
به همین سادگی ...
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
و ميان من و تو فاصله جا ميگيرد
من در اين دشت جنون تنهايم
من از اين فاصله ها بيزارم
و دراين گستره فاصل ها می ميرم
من ميان شب و روز
در تن خشک زمين
من ميان صحرا
و ميان جنگل
همه جا يکه و تنها
خسته از جور زمان
با تنی خورده به جان زخمی چند
ميزنم بانگ که وای
هستی ام رفته بباد
ضجه ام را که شنيد ؟
جای دل ، تنگ تر از مشت منست
قصه آمدنت باد هواست
با تو بودن دگرم چون روياست
نفسم می گيرد
می گشايم نفسی پنجره را
تا تماميت تن خود را به هوا بسپارم
عاشق نبودی تو ،من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایت نام تو را خواندم
کاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم
روزی که می گفتی من با تو می مانم
روزی که دانستی من بی تو می میرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم این بود تقدیرم
خوش بودم پیش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم کلام نو
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو اسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم
گفتم که می میرم گفتی که می دانم
باور نکردم هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق این بی وفایی را!!
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد
گفتي که : بي تو ، ز دنيا بگذرم
کنون جدايي نشسته بين ما
پيوند ياري ، شکسته بين ما
گريه مي کنم
با خيال تو
به نيمه شب ها
رفته اي و من
بي تو مانده ام
غمگين و تنها
بي تو خسته ام
دل شکسته ام
اسير دردم
از کنار من
مي روي ولي
بگو چه کردم
رفته اي و من آرزوي کس
به سر ندارم
قصه ي وفا با دلم مگو
باور ندارم
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به ایان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

آن شبانگاه که دل بر سر راهت دادم
بنده عشق تو گشتم تو شدی بنیادم
طالع سعد من از یاد نگاه تو بود
چشم زیبای خمارت نرود از یادم
با تو بودن چه خوش است آی پریزاد اميد
مست روی مه تو هستم و اینک شادم
در کمینم که شبی بگذری از کوچه دل
که من اینگونه به دنبال رهت افتادم
نیستم در غم حسرت که تویی یاور من
با تو ای افسانه من تا به ابد آزادم

که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل ن گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن
براي تو كه نيستي
حتي در لحظه هايم حضور نداري
فقط هميشه در ذهنم آرام آرام پرسه مي زني
هنوز از ياد نبرده ام كه ساعتها با هم به تماشاي اشكهاي مرغ عشق تنها مي نشستيم
هميشه مي ترسيدم تنها شوم
مثل همان مرغ عشق تنها
و تو رفتي و من تنها شدم
و حالا كسي حتي اشكهاي مرا به تماشا نمي نشيند
تو نگاهت را از من دريغ كردي
همان برايم بس بود كه زنده بمانم
باغبان من باش
چه نرم و لطيف ميرويد
در جهان انديشه ام
تنپوش آبي آرزوهايت!
و چه بيقرارند
در نوازش باد ،گيسوانت.
گونه هايت ژرفاي آسماني است
که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.
و چه زلال
چشمه هايي که تو را جوشيد
و پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.
نرم و لطيف مي آيي
سبز و خرامان
و چه آهسته بر مي فرازي
رويش قامت ام را
بر جنگل سبز ديدگانت.
با غبان من باش!
من آن نگاه سبز ياس سپيدم.
رويشي بي دغدغه
بر سنگ بوته هاي عقيق
و گلوگاه فرياد يک غرور
بر آواز هاي مغموم حنجره ات .
بر آستان مخمل ديدگانت
مرا فرياد کن
و بر شمعداني گل هايت
مرا برويان
و باغبان من باش

و
دستانم ابدیت را
عشق را
و
ثبات را
دستانم بیهوده می جویند
و لبانم بیهوده لب بر لبانی می گذارند
که اشارتی ست بر مرگ
صدای نی
و
صدای تار و پودهای تنی که به لرزش در می ایند
در امتداد لرزش صوت های هجران
انقباض رگ های عشق
به درد می آورد قلب تپنده را
لحظه ی بوسه بر مرگ نزدیک است
نبض خسته خبر از مرگ می دهد
خبر از وداع
وداع دستانی که عشق را جست و نیافت
وداع دستانی که وصل را جست و نیافت
تنها یافته هایش
خلاصه ای بود از نیافته هایش
هجرهایش
و
صدای ناله آسای نی
که آواز وداع را می نواخت
وقتی دلت میگیره .....
وقتی دلت آواره میشه........
وقتی هیچ سر پناهی نداری.......
وقتتی حس میکنی تو هفت آسمون یه ستاره هم نداری.......
وقتی میفهمی دنیا با همه ی قشنگی هاش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش.......
وقتی که چشات پر از اشکه و هیچ شونه ای واسه ی گریه کردن نداری.........
وقتی چشات رو می بندی . مرگ رو آرزو می کنی.........
به نظر تو نفس کشیدن درسته؟؟........

كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
....

و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند

